سبد خرید

0 out of 5

بهار برایم کاموا بیاور

8.55 
قسمت هایی از کتاب بهار برایم کاموا بیاور مرد عنکبوتی روی کامیون قرمز افتاده بود و یک عالمه مداد رنگی و لگو و ماشین و توپ و سرباز پرت شده بودند اطراف تخت. نگار ذوق می زد از این همه شلوغی. پشت بلوزش را گرفتم و نگذاشتم برود وسط مداد رنگی ها بنشیند. اخم کردم و گفتم: قرار نبود این...