سبد خرید

0 out of 5

ارباب و بنده

5.95 
نيکيتا نزديک صبح بيدار شد. سرما، که دوباره نيزه‌اش را در پشتش فرو مي‌برد بيدارش کرد. به خواب ديده بود که از آسياب مي‌آيد و گاري آرد اربابش را مي‌آورد و ضمن عبور از نهر چرخ گاري از پل لغزيده و در آب مانده بود. به خواب ديد که به زير گاري خزيده و آن را بر گرده گرفته بود...