سبد خرید

0 out of 5

سیرکی که می‌گذرد

6.95 
قسمت هایی از کتاب سیرکی که می گذرد در میدان شاتله می خواست سوار مترو شود. درست زمان شلوغی مترو بود. نزدیک در خروجی واگن، چسبیده به هم ایستاده بودند. در هر ایستگاه مسافرانی تازه دوباره سوار می شدند. سرش را روی شانه ام گذاشت و با لبخندی گفت: هیچ کس تو این شلوغی نمی تواند پیدایمان کند.
0 out of 5

ناشناخته‌ماندگان

8.95 
قسمت هایی از کتاب ناشناخته ماندگان می ترسیدم به خواب روم و در خواب چیزهایی را که مدت ها بود برای خود نگه داشته بودم، رنه، سگ، عکس گمشده، کشتارگاه، صدای سم اسب ها در صبحگاه را با او در میان بگذارم.
در حال بارگذاری ...