سبد خرید

نمایش همه 5 نتیجه

0 out of 5

بعد زلزله

9.95 
جونکو گفت: «من دارم می رم دم ساحل آتیش بازی.» کایسوکی با اخم پرسید: «باز هم میاکی؟ شوخیت گرفته؟ می دونی که، فوریه ست. ساعت هم دوازده شبه. الان می خواین برین آتیش درست کنین؟» «مشکلی نیست. تو نمی خواد بیای. من خودم می رم.» کایسوکی آهی کشید؛ «نه، می آم. یه دقیقه وقت بده لباس عوض کنم.» آمپلی فایرش...
0 out of 5

پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند

9.25 
طرف های ظهر بود که از تو کامیون یونجه پرتم کردن بیرون. شب قبلش دور و بر کامیونه ول گشته بودم و به محض این که خزیدم زیر برزنتش، خوابم برد. بعد سه هفته تو تیاجوآنا خیلی خواب لازم بودم و کماکان هم داشتم به خوابم می رسیدم که یه طرف برزنته رو -برا خاطر خنک شدن موتور- زدن کنار....
0 out of 5

پین‌بال 1973

9.95 
آن قدر لذت می بردم از شنیدن قصه هایی درباره ی جاهای خیلی دور که دیگر بفهمی نفهمی شده بود مریضی. آن زمان ها، که الآن شیرین ده سالی ازش گذشته، می رفتم این ور و آن ور و از آدم ها می خواستم برایم تعریف کنند کجا دنیا آمده اند و بزرگ شده اند. حتما آن روزها حسابی شنونده...
0 out of 5

تابوت‌های دست‌ساز: گزارش واقعی از یک جنایت امریکایی

6.55 
مادربزرگم میسن هیچ وقت کلمه ی «مرگ» به زبونش نمی اومد. وقتی کسی می مرد، به خصوص کسی که براش مهم بود، همیشه می گفت «دوباره صدا شده.» منظورش این بود که نرفته زیر خاک، برا همیشه گم و گور نشده؛ بلکه برعکس، آدمه «دوباره صدا شده» که برگرده به سرزمین کودکی خوش و خوشحالش، به دنیایی که توش همه...
0 out of 5

تراژدی تنهایی

18.25 
نویسنده می‌گوید که نخستین بار سال 1379 بود که به ایران آمده، زمانی که کم‌کم یخ‌های سیاسی آب شده و جریانات روشن‌گری در گوشه و کنار کشور دیده می‌شده است. او می‌دید که کتاب‌ها و مقاله‌های مختلفی درباره‌ی مصدق منتشر شده یا همچنان درحال انتشار است. جوانان زیادی را می‌دید که نام مصدق را با احترام صدا می‌زدند، با این...
در حال بارگذاری ...