سبد خرید

نمایش همه 3 نتیجه

0 out of 5

انگار به آن طرف خيابان رسيده‌اي

4.95 
وارد می‌شوی. تلویزیون کوچکی روی یکی از صندلی‌ها است و فوتبال نشان می‌دهد. همیشه با فرنگیس به آن‌جا می‌رفتی. سلام‌وعلیک گرمی می‌کند و خوش‌آمد می‌گوید. روی مبلی می‌نشینی. «سرتونو درد می‌آرم حالا تا ده روز بهم فرصت‌دادن جواز کسبو جور کنم و اِلا باید درِ دکان رو ببندم». سلمانی پشت گردن و صورت مردی را که روی صندلی است با...
0 out of 5

انگار حوريه و رزيدنت همدستي كرده‌اند

4.95 
پدرت در حالي که اشک مي‌ريزد قاليچه را بلند مي‌کند. ماشين اسباب‌بازي‌ات به گوشه‌اي مي‌افتد و چرخي که با پوشِ کبريت به ميله‌ي آهنيِ زير ماشين سفت‌وچفت کرده بودي مي‌کَنَدبیشتر بخوانید
0 out of 5

انگار ساعت از سرت گذشته است

4.95 
نه چاله نه چاه، در نگاه افتادم در دام نگاه اشتباه افتادم در جاده‌ی عشق پای من می‌لنگید طفلی بودم که زود راه افتادم