بیشتر بخوانید" />بیشتر بخوانید">بیشتر بخوانید">

سبد خرید

نمایش همه 2 نتیجه

0 out of 5

خبرم را از بادها بگیر

8.25 
آقاجون یک روز از بیرون که آمد، جیبش را روی اُپن خالی کرد و یک مشت خرده‌ریز را که باید یکراست می‌رفت توی سطل آشغال، ریخت جلوی چشمم. انگار مرابیشتر بخوانید
0 out of 5

در دسترس نیست

12.45 
آخرین باری که با هم دعوا کردیم، در آپارتمان گیشا می‌نشستیم که چشم‌انداز قشنگی به شهر داشت. شب‌ها که چراغ‌ها روشن می‌شد، از هر دری حرف می‌زدیم. برای شیرین شعر بیشتر بخوانید