سبد خرید

نمایش همه 1 نتیجه

0 out of 5

یک گربه، یک مرد، یک مرگ

4.95 
ابراهیم در میان خواب و بیداری بر صندلی نشسته بود و می‌پنداشت خواب بدی می‌بیند. در فروشگاه آهلنس بود، در اتاق سرد و ناخوشایند انتظامات. زیر چراغ‌های پرنور، برهنه بود و تنها شورت به پا داشت. از وضعیتی که دچار شده بود چنان خجالت می‌کشید که نمی‌دانست چه کند. چشم‌هایش را می‌بست و سعی می‌کرد همان‌جا بخوابد. مأموران انتظامات فروشگاه...