سبد خرید

نمایش همه 1 نتیجه

0 out of 5

صورت ببر

7.25 
سرشب بود که خبرشدیم پیدایش شده است. مادرش دم درخانه ما آمده بود و به سایه گفته بود که دخترش می خواهد من را ببیند. پیرزن گریه می کرد، انگارازآمدنش خوش حال نباشد. جزما به کسی خبرنداده بود. به دروهمسایه گفته بود که دخترش برای کاربه شهردیگری رفته است. راستش اولش باورمان نشد. خیال می کردیم بازی درآورده است،... سطوراولیه...