سبد خرید

امان نامه ی شب

ناشر : انتشارات نگاهدسته: , ,
موجودی: موجود نیست

4.95 

راه بی بازگشت و سفر بی خطر، امان گرفتید به نام شب در پناه شب. والسلام

در انبار موجود نمی باشد

به اشتراک گذاشتن

Email
مقایسه
شناسه محصول: EntNegh435 برچسب: ,

اندوه اسماعیل «طلایی–  صورتی»
آقااسماعیل وسط کویر اسباب‌بازی‌فروشی باز کرد.

شاید دیوانه شده بود، شاید مجنونی مادرزاد بود، شاید از سر بیکاری و خوش‌خوشان این چنین کاری کرده بود. یا شاید انتخاب دیگری نداشت.

دقیقاً وسط بیابان، در جایی‌که شاید تا صدها کیلومتر هیچ تنابنده‎ای یافت نمی‎شد چه برسد به یک بچه. با یک افتتاحیه‎ی جمع‌وجور اسباب‌بازی‌فروشی شروع به کار کرد. خودش بود و تعدادی مار و مارمولک که آن‎ها هم بعد از چند دقیقه تماشا، گیج و مات‌ومبهوت زیر شن‌ها خودشان را گم‌وگور کردند. همه‌چیز در آن بیغوله پیدا می‎‎‎شد، چرخ‌وفلک‎های کوچک، خرس‎های نارنجی و بنفش، سوت‌سوتک‎های ریز و درشت، آدمک‌های چوبی، میمون‎های رقاص، تبلک‎های صورتی، پرنده‌هایی که بال‌های‎شان تکان می‎‎‎‎‎خورد و ادای پرواز در می‎‎‎‎‎آوردند و اسماعیل که شادتر از تمام آن‎ها در گوشه‎ای نشسته بود، با لبی خندان و خیالی راحت. او صاحب زیبایی در برابر سکوت بود. این رنگ‎ها و این اشیاء و آن چهاردیواری شده بود دل و دنیای یک آدم شصت هفتاد ساله.

صبح زود از خواب بیدار می‎‎‎‎‎شد، شاد و شنگول از چاهِ چند ده متری‎اش آب را بالا می‎‎‎‎‎کشید، سطل‎ها را پر می‎‎‎‎‎کرد، روی شن‎ها آب می‎‎‎‎‎پاشید و درگاهِ کوچک مغازه را آب‌وجارو می‎‎‎‎‎کرد.

هرگز چنین اتفاقی به خواب هیچ بیابان‌گردی هم نمی‎آمد که در دشتی بی‌حاصل این‌گونه تصویری به پا خیزد. “اسباب‌بازی‌فروشی”.

یک روز با وانتی بزرگ و قراضه وارد بیابان شد، معلوم هم نبود که آن آهن‌پاره را چطور توانسته تا میان صحرا هدایت کند. مقصد اسماعیل را خرابیِ ابوقراضه‎اش مشخص کرد. ارض موعود همان‌جایی شد که لکنته‎ی پرسروصدای او از هجوم شن‎های کویری آرام گرفت. یک تانکر بزرگِ آب را با چهارچرخ به ادامه‎ی وانت وصل کرده بود. بر پشت وانت کوهی از کیسه‎های سیمان و الوارهای بزرگ و خرت‌وپرت‎های عجیب‌غریب و کارتن‎های رنگی به چشم می‎‎‎‎‎آمد. عقلش خوب کار می‎‎‎‎کرد، آب آورده بود تا زمانی که چاه را راه می‎‎‎‎‎اندازد از تشنگی نمیرد. کم کاری نیست که بخواهی در دل کویر به آب برسی، ماه‎ها کار لازم است، عذاب و درد لازم است.

از رفتار و حرکاتش می‎‎‎‎‎شد تشخیص داد که روش چاه‌کندن را از بومی‎ها یاد گرفته. در همان لحظه‎ی ورود شروع کرد به وارسی اطراف، دستی به زمین کشید و چند بار با پاشنه‎ی پا بر زمین کوبید، خاک آن‌جا سفت‎تر از جاهای دیگر بود. دورتادور آن منطقه را می‎‎‎‎‎رفت و می‎‎‎‎‎آمد. چند بار این کار را تکرار کرد. بوته‎های خار را می‎‎‎‎‎کَند و ریشه‎ها را تماشا می‎‎‎‎کرد. جای خوبی ماشینش خراب شده بود، هم زمین سفت بود و هم ریشه‎ی خارها مرطوب. کلنگی از پشت ماشین بیرون کشید و نقطه‎ای را مشخص کرد. میانه‎ی کلنگ را در دست گرفت و زانو زد. دایره‎ای به مرکز زانوهاش با نوک کلنگ به دور خودش کشید. جای چاه که مشخص شد انگار که کمی خیالش راحت شده باشد، کلنگ را همان‌جا رها کرد و به‌سمت ماشین رفت. کیسه‎ای نان در دست گرفت و شروع به خوردن کرد. اطراف را با کنجکاوی تماشا می‎‎‎‎کرد. ابتدا و منتهای چشمانش را کویر گرفته بود. خسته بود مثل همه‎ی مسافرانی که مقصد معلومی ندارند، مثل زائرانی که بر قدرتی نادیدنی اعتماد می‎‎‎‎‎کنند تا اول راه و سپس مأمنی را به آن‎ها نشان دهد. راهی طولانی پشت سر هر مسافر است و راهی طولانی‎تر پیش رویش که این دو هرگز یکی نیستند. سفر نه با راه آغاز می‎‎‎‎‎شود و نه در مقصد به پایان می‎‎‎‎‎رسد. راه، توهم سفر است و مقصد، جنونِ پایان.

قبل از طلوع آفتاب این صدای کلنگ اسماعیل و نفس‌هایش بود که کویر را بیدار کرد. به موقع شروع کرد، با خنکای زودگذر صبح. لباس‎های او کتیبه‎ی یادگاریِ عرق‌ریزانِ او بود تا دل کویر. شوره‎های پشتِ پیراهنِ تیره‎اش تا میان کمر رسیده بود، انگار که هزار چشمه‎ی نمکین از پشت گردن جوشیده و به انتها نرسیده، خشکیده باشد. کفش‌های بزرگ و زمختی خستگی پاهای او را در خود حبس می‎‎‎کرد. دستمالی روی سرش انداخته بود که آفتاب چهره‎اش را نبیند.

دستانِ گره شده بر آسمان می‎‎‎رفت و پایین می‎‎‎آمد، حفره عمیق‎تر و عمیق‎تر می‎‎‎شد و از دور انگار اسماعیل در زمین فرو می‎‎‎رفت.

شب می‎‎‎‎گذشت. روز می‎‎‎‎گذشت. باد می‎‎‎‎گذشت و اسماعیل در سکوتی آرام‎تر از کویر، هر روز و هر روز سطل‌های پر از شن را از چاه بالا می‎‎‎‎کشید و خالی می‎‎‎‎کرد.

چاه‌زدن آن‌هم بدون هیچ ابزار درست‌وحسابی حداقل به سه نفر نیاز دارد: کسی که چاه را بکند و دَلو را ازخاک پر کند. نفری هم در بالای چاه بایستد و با چرخاندن چرخ دلوی پر از خاک را از عمق چاه بیرون بکشد. یک دلوکش هم لازم است که بند دلو را از قلابِ طنابِ چرخ جدا کرده و خاک را دور‎تر از دهانه‎ی چاه خالی کند.

اما هیچ خبری از این آدم‌ها نبود، فقط اسماعیل بود که یکه‌وتنها کارها را انجام می‎‎‎‎داد. هر روز بیست بار یا شاید بیش‌تر چاه را بالاوپایین می‎‎‎‎رفت، کاری که حتا تماشاکردنش هم عذاب‌آور بود. هرچه چاه عمیق‎تر شود، بخار چاه هم بیش‌تر می‎‎‎‎شود، دَمی که از نبود هوا آدم را از پا در می‎‎‎‎‎آورد. اسماعیل بعد از هر بار بالاآمدن و خالی‌کردن دلو رنگ به چهره نداشت. خاک بر گلویش چنگ می‎‎‎‎‎انداخت و نفسش تنگ می‎‎‎‎‎شد. دانه‎های شن تقاص تنهایی‎شان را از اسماعیل می‎‎‎‎‎گرفتند، هر بار که بالا می‎‎‎‎‎آمد، انگار تکه‎ای کویر از چاه بیرون آمده.

گاهی از کار دست کشیده، رفته گوشه‎ای نشسته. زن آمده با چای در سینی و لبخند. اسماعیل تکیه زده، به او نگاه کرده بی‌هیچ حرفی و لبخند. زن گفته، حرف‌هایش جمله‌جمله در اتاقی آبی‌رنگ، به پرواز در آمده. اسماعیل شنیده و سری تکان داده و لبخند. شب آمده، رسیده، وقت خاموشی ِسخن و انتهای تابستان بوده. کلاله‎ی شرم آب‌تنی کرده در جوشش عطش، در تاریکی، در آبی‎های ناپیدا و لبخند. پاییز که رفته، زمستان و بهار هم. زن غنچه‎اش شکفته و دانه‎ای سر برآورده. اسماعیل خندیده و زن با صورتی سرخ سلام کرده. باغچه گل داده و اتاق آبی پر صدا. دوستان آمده‌اند و باغ‎های کوچک آورده، گلستانِ کامل. حسرت‎ها دور، غم‎ها دور. اسماعیل به خورشید از پسِ پنجره‎ی چوبی نگاه کرده. تا چشم کار می‎‎‎‎‎کرده صحراست، تا چشم می‎‎‎‎‎تراود نور صحراست. اسماعیل به خواب رفته. مادر بر صورتش دست کشیده و پدر خرسند تا که شاخه‎ی شمشاد سلامت قد برآورده. قناد صدا کرده تا شیرینی به کام خلق ریخته. بچگانِ سرخوش به راه مکتب رفته و اسماعیل هم. بازی و سنگ و کوچه‎ها سر برآورده تا آن سوی خیابان. و کودکی و لبخند. تا چشم کارمی کند صحراست، تا چشم می‎‎‎‎‎تراود نور صحراست.

سیگار بین انگشتانش خاموش شده بود. با هراس از خواب پرید و دوباره مشغول کار شد.

در تنهایی یا در خلوت چیزهایی در ذهن می‎‎‎‎‎چرخد که هر موجودی را وادار به حرف‌زدن می‎‎‎‎‎کند، چیزی شبیه زمزمه‌کردن با صدایی خفیف یا گاهی بلند. می‎‎‎‎‎شنیدم گاهی چوپانان یا بومی‎ها اگر از کویر می‎‎‎‎‎گذشتند با خودشان نجواکنان آوازی می‎‎‎‎‎خواندند یا با شترهاشان حرف می‎‎‎‎‎زدند. حرف‌زدن، آدمیزاد را آرام می‎‎‎‎‎کند؛ اما اسماعیل حرف نمی‎زد، شاید لال بود یا حرف‌زدن نمی‌دانست. هیچ صدایی از او در نمی‎آمد جز صدای نفس‌نفس‌زدنش.

شن‎ها حرکت می‎‎‎‎کردند و سرعت کار بسیار کند بود، شاید به زحمت روزی نیم متر می‎‎‎‎‎کند. خاک را خیس می‎‎‎‎‎کرد و با ملات ساخته‌شده دیوار چاه را کمی محکم می‎‎‎‎کرد. بی‌شک این‌را هم از بومی‎ها یاد گرفته بود؛ چون آن‎ها می‎‎‎‎دانستند در زمین‌های نرم کویری به دلیل حرکت شن‌ها کندن چاه محال است. کارش به آرامی پیش می‎‎‎‎‎رفت؛ اما ادامه می‎‎‎‎داد. امید از اسماعیل یک قهرمان چاه‌کنی ساخته بود. نمی‎توانستم بفهمم قبل از این کارش چه بوده و چه می‎‎‎‎‎کرده؛ اما او فرد محترمی بود. سعی می‎‎‎‎کرد به همه‌چیز احترام بگذارد، به کویر، به باد، به آسمان، به زمین. برای همه‌چیز برنامه‌ریزی کرده بود، معلوم بود باسواد است. تمام این‎ها فقط به عشق زیبا‎ترین کودک جهان که قرار بود بیاید و این اندوهِ جنون‌آمیز را از جان و دل اسماعیل بشورد.

نوع جلد

قطع

شابک

تعداد صفحات

موضوع

وزن

نويسنده/نويسندگان

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “امان نامه ی شب”

پرسش و پاسخ از مشتریان

هیچ پرسش و پاسخی وجود ندارد ! اولین نفری باشید که درباره این محصول میپرسید!

موقع دریافت جواب مرا با خبر کن !
در حال بارگذاری ...