سبد خرید

اینبلا

ناشر : انتشارات نگاهدسته: , ,
موجودی: 2 موجود در انبار

5.95 

_ خیلی بچه‌ای هادی، بیخود نیست به تو می‌گویند جوزی… تو آنجا تنها که نیستی، من هم با توام، گذشته از این حرفها، من و تو دو نفریم، جن و پریها وقتی یکی را تنهاگیر می‌آورند، این کارها را می‌کنند. از دو نفر و چند نفر می‌ترسند. علاوه بر این ما چند سوزن و سنجاق هم با خودمان بر می‌داریم… آنها اگر از چندین فرسخی سوزن و سنجاق را ببینند، نه فقط جلو نمی‌آیند بلکه دو تا پا دارند دو تا هم قرض می‌گیرند و فرار می‌کنند. تو فقط مواظب باش پاهایت با بورگوده‌ها تماس پیدا نکند و گیر بورگوده‌ها نیفتی. چون زخمی شدن پاهایت حتمیست… بچه نشو… .

2 در انبار

تعداد:

به اشتراک گذاشتن

Email
مقایسه
شناسه محصول: EntNegh566 برچسب: ,

در آغاز کتاب اینبلا می خوانیم :
کتاب اینبلا نوشتۀ مهدی اخوان لنگرودی

فهرست مطالب
فری یوری ۹

گداعلی ۲۴

رمضان خین‏کُن ۳۰

نصرت ۴۱

عروس تماشا ۵۴

راضیه ۶۵

میری شیشه‏خور ۷۴

اینبلا ۸۱

گل آقا ۸۸

آسید محمد ۹۸

دانیال عرق فروش ۱۰۶

سه شمشیری لولو ۱۱۴

صدیقه خانم ۱۲۱

عباس و مادرش ۱۳۴

علی خبازی ۱۴۲

فاطمه خانم ۱۵۰

مار ۱۵۶

مندلی سنتورچی ۱۶۵

فیروزه ۱۷۲

قوچ ۱۷۷

 

فری یوری
لحظه‏ای نبود که از هم جدا باشند. فریدون و محمود تا کلاس ششم ابتدایی در مدرسه‏ی داریوش سبزه میدان، روی یک نیمکت کنار هم می‏نشستند و بی هیچ توجهی به معلم، به رویاهای یکدیگر ناخنک می‏زدند.

محمود خط خوشی داشت، به طوری که در ساعت خط همه‏ی بچه‏ها دوره‏اش می‏کردند و با کنجکاوی و خوشحالیِ بیش از اندازه‏ای به نوشتن‏اش چشم می‏دوختند. این خوشحالی هنگامی زیادتر می‏شد که هنگام نوشتن «ت» قلم نی‏اش به صدا در‏می‏آمد. انگار زیباترین موسیقیِ جهان به گوش همکلاسی‏هایش می‏نشست. هر کدام به دیگری فشار می‏آورد تا در سرک کشیدن و دیدن خط محمود کم نیاورد. محمود در مرکز دایره نشسته بود. برای هر کدام از دوستانش که به او نزدیک‏تر بودند خط درشت می‏نوشت. هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت انگار قانون کلاس بود که بچه‏های هر محله توی کلاس کنار هم بنشینند. مثلاً بچه‏های محله‏ی فشکالی[۱] آقا رضا رضاییان، مهدی موسوی، یوسف عصر، ووی _ که اصل و نسب روسی داشت _ و حسین شمالی پسر خانم فرشود کنار هم می‏نشستند. بچه‏های محله‏ی آسید عبدالله که من هم جزء آنها بودم، دورتر از بقیه بخشی از کلاس درس را به خود اختصاص می‏دادیم. مبصرمان حاجی شاعری بچه‏ی تُخس کلاس توی سبز میدان زندگی می‏کرد. بارفیکس خوب بازی می‏کرد. قهرمان «دو» شده بود. سریع‏تر از بقیه می‏دوید. در دویدن و ورزش هیچکس به گرد پای او نمی‏رسید. اما فریدون همیشه‏ی خدا در رویای رانندگی سیر می‏کرد. سر کلاس، تا جایی که معلم او را نبیند، صدها ماشین انترناش و تریلی و اتوبوس را با صدا و حرکت دست‏هایش، پیش چشم بچه‏ها نمایش می‏داد. یا آرزوی هنرپیشه شدن که تمام درونش را پُر می‏کرد. با محمود از رویاهایش می‏گفت که اگر یک روز هنرپیشه شود، معروف شود، توی کوچه پس کوچه‏های لنگرود، چقدر آدم هواخواه خواهد داشت و چه اندازه امضاء به این و آن خواهد داد. حق‌اش بود که هنرپیشه شود، برای این که در تارزان بازی در چشم ما بهترین «تارزان» جهان بود. از هیچ چیزی نمی‏ترسید. مثلاً ‏هیچ نیازی به بدل نداشت. از پوسیده‏ترین طناب برای تاب خوردن و تارزان بازی استفاده می‏کرد. ادای خیلی از هنرپیشه‏های روز را برای بچه‏ها در می‏آورد. توی زنگ تفریح همیشه گروهی دوره‏اش می‏کردند. تیپ جالبی هم داشت، لب‏ها و گونه‏هایش، چقدر به زیباییِ این هنرپیشه‏ی تازه کار کلاس ما جلوه می‏بخشید. حرکت دست‏ها و چهره‏اش، چنان شخصیتی از او ساخته بود که همه می‏خواستند با او دوستی و حشر و نشر داشته باشند. اما فریدون فقط با محمود دوست بود. دنیا را با محمود عوض نمی‏کرد. هیچ‏کس سر در نمی‏آورد که این کشش و جذبه‏ی دوستی چگونه در آنها به وجود آمده و از کجا آب می‏خورد. در تمام پاییز و زمستان و بهار میزها و نیمکت‏های کلاس و حیاط مدرسه از دوستیِ آن دو با یکدیگر حکایت داشت. لحظه‏ها مثل زنجیری آن دو را در خود پیچیده بود و جدا شدن‏شان با کرام الکاتبین.

در روزهای تابستان، بعد از صبحانه، هر دو می‏زدند بیرون. توی باغ ملی لنگرود با یکدیگر قرار می‏گذاشتند. آن وقت تا فرا رسیدن غروب، کوچه‏ها و خیابان‏های لنگرود حکایت از گام زدن و درد دل کردن‏های آنها داشت. از همه چیز می‏گفتند، از همه چیز حرف‏ها می‏راندند. هیچ چیز را از یکدیگر دریغ نمی‏کردند. اما  وقتی اتفاقی می‏خواهد بیفتد، می‏افتد. فریدون به تازگی چیز تازه‏ای را در رفتار رفیق‏اش محمود کشف کرده بود. بیشتر روزها هنگام غروب، محمود گاهی پنهانی یک ساعتی او را جلوی مطبوعاتی حسن‏زاده می‏کاشت. وقتی هم بر می‏گشت، سروصورتی قرمز، و چشم‏هایی داشت که کمی در آن‏ها خون جمع شده بود. دست‏اش را روی شانه‏ی فریدون می‏گذاشت و با زمزمه‏ای، از دوستی و رفاقت می‏گفت آن‏گاه به پرسه‏زدن‏های غروبگاهی‏شان ادامه می‏دادند. در این پرسه‏زدن‏ها فریدون می‏دید محمود گاهی از توی جیب‏اش چاقویی بیرون می‏کشد بزرگ‏تر از حد معمول. محمود می‏گفت برای تراشیدن قلم‏نی و نوشتن‏اش از آن استفاده می‏کند. اما این‏طور نبود!… چرا که به تازگی بوی دهان محمود که برای فریدون بیگانه می‏نمود، نشان از عرق‏خوردن سرپایی داشت که اخیراً به آن عادت پیدا کرده بود.

هر غروب همان یک ساعتی را که غیب می‏شد به عرق‏فروشیِ شهر می‏رفت گیلاسی می‏زد و بر می‏گشت! فریدون از این کار دوست‌اش کمی دلخور بود. چون سن و سال‌ِشان اجازه‏ی این کارها را به آن‏ها نمی‏داد… اما فریدون انگار فقط به محمود احتیاج داشت. دوستی‏اش  مانند آب زلالی در وجود او جریان می‏یافت. مخصوصاً در این روزها با اتفاقی که برای او افتاده بود، می‏بایست حتماً آن را به محمود می‏گفت.

آن روز صبح پیش از آن که آفتاب کوچه‏ها را گرم کند، فریدون پیراهن قرمزی به تن داشت که برادرش، همان که راننده‏ی کامیون بود از تهران برایش آورده بود، و شلوار آبیِ تیره‏ای که با پیراهن و اندامش خیلی جور می‏آمد! یک ساعتی می‏شد که در محدوده‌ی باغ ملی کنار عطاریِ حسین آقایی ایستاده بود با دو ریال نخودی که از حسین آقایی خریده بود و رفته‏رفته تمام می‏شد، انتظار آمدن محمود داشت خفه‏اش می‏کرد. بیش از این حالِ ماندن نداشت. مسیر خانه‏ی اعرابی را پیش گرفت، قدم زنان از کنار خانه‏ی حسین محمدی و ناصری گذشت. چند تا خانه آن طرف‏تر به ناگاه پنجره‏ای باز شد. دختری توی قاب پنجره ظاهر شد که گیسوان سیاه بافته‏اش مثل دو مار روی شانه‏اش دیده می‏شد و پیراهن نازک و سفیدی بر تن داشت و نگاه خواب‏آلودش را از چشمان درشت‏اش به سوی او پرتاب کرد. دست‏هایش مثل دو شاخه‏ی نور روی پنجره‏ی باز شده از جایش تکان نمی‏خورد. با این حرکت وجود فریدون را به آتش کشید به طوری که ضربان قلب پسر جوان از عادی بودنش گذشت و مثل دل خوسی[۲] در سینه به شماره افتاد، انگار  پاهایش به زمین میخکوب شد. دیگر نمی‏توانست گامی بردارد. در کنار آن پنجره ایستاد.

[۱]. یکی از محله‏های لنگرود

[۲]. پرنده بسیار کوچک «فینج»

نوع جلد

قطع

شابک

تعداد صفحات

موضوع

وزن

نويسنده/نويسندگان

پرسش و پاسخ از مشتریان

هیچ پرسش و پاسخی وجود ندارد ! اولین نفری باشید که درباره این محصول میپرسید!

موقع دریافت جواب مرا با خبر کن !
در حال بارگذاری ...