سبد خرید

عشق روی پیاده‌رو

ناشر : نشر چشمهدسته: , ,
موجودی: 2 موجود در انبار

5.75 

قسمت هایی از کتاب عشق روی پیاده رو
دلم آشوب می شود. چه قدر باید کار کرد. چه قدر کار ناتمام مانده است. شب ها چند طلعت مجبورند صدای نفس های چند حیدر را تا صبح بشنوند؟ چارقد چند نرگس پاره شده است که باید دوخت؟ فکرهای چند کوکب شب ها باید از اعماق خاطره ها بگذرد تا به سطح سرد گور شوهر برسد؟ سنگینی شب چه قدر بر سینه ی ننه گلی درنگ خواهد کرد و چه وقت طلعت، دیگر زنده در گور جهالت نمی خوابد؟ چه قدر کار ناتمام مانده است. باید برنامه ریزی کنم. باید جلسه و کارشناس و قانون و تبصره و نظم و حوصله و بخش نامه و هزار مزخرفات دیگر داشته باشم. همین جوری که نمی شود. می بینی سرفراز! حالم خیلی بد شده است. اوضاعم هیچ خوب نیست. مسئله دار شده ام. باید بروم استعفا بدهم. من به درد کار اجرایی نمی خورم. فکر می کنم باید روحم را مثل بادکنک باد کنم تا گنده شود. یا شاید هم بگذارمش توی فریزر تا یخ بزند. این طوری بهتر است. خیلی احمق شده ام سرفراز. عین یک هالو. پاک خل شده ام. گیج شده ام: عفت خدایی. مشک آب. صخره. چرخ. عرش خدا. یک تکه سنگ. چرخ. چرخ. آتیه ی بهتر. لوله کشی. معتمدی. تکه های اندوه. حاجت مرادی. حرمت طبیعت. حوصله. طرح. تبصره. قانون. چرخ. چرخ. چرخ. و ناگهان سیل. مشق خط خورده ی هستی. سید فلاح. نماز میت. ننه گلی. وسعت عشق ضرب در عمق مظلومیت. باید انتخاب کنم.

2 در انبار

تعداد:

به اشتراک گذاشتن

Email
مقایسه
شناسه محصول: NashChe470 برچسب: ,

«عشق روی پیاده‌رو» ۱۲ داستان از نویسنده موفق معاصر، مصطفی مستور دارد. ماجرای ۲ تا از داستان‌ها در خارج از ایران می‌گذرد و شخصیت‌های آن هم خارجی هستند. موضوع این داستان‌ها مانند بیشتر داستان‌های مستور، عشق، زندگی، اندوه و خداوند است؛ مضامینی که به شدت در هم پیچیده و گره‌خورده‌اند و شاید هیچ‌کدام بدون وجود دیگری قابل معنا و درک شدن نیستند. برخی از این داستان‌ها از خاطرات کودکی نویسنده الهام گرفته شده‌اند. این داستان‌های کوتاه آنقدر حس قشنگی دارند که آدم با خواندن آنها هوس می‌کند عاشق شود 🙂 بخشی از داستان «مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت»: داشت شروع می‌شد که خفه‌اش کردم. درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم. نمی‌خواستم کلام تمام شود. نمی‌خواستم جمله معنا پیدا کند. نیمه‌شب بود، گمانم. ناگهان آمد. یا بهتر بگویم داشت می‌آمد که من یک گام پس رفتم. نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم. نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه. حتا فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله. نمی‌دانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم. شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبهٔ دندانهٔ سین. بس که با شتاب این کار را کرده بودم. بس که می‌ترسیدم. دست‌هام انگار مرتکب قتل شده باشند، از هیجان و اضطراب می‌لرزیدند. انگار کسی را نیامده کشته بودم.

نوع جلد

قطع

شابک

تعداد صفحات

موضوع

,

وزن

نويسنده/نويسندگان

پرسش و پاسخ از مشتریان

هیچ پرسش و پاسخی وجود ندارد ! اولین نفری باشید که درباره این محصول میپرسید!

موقع دریافت جواب مرا با خبر کن !
در حال بارگذاری ...