سبد خرید

مضحک

ناشر : انتشارات نگاهدسته: , ,
موجودی: 2 موجود در انبار

8.95 

ویلیام سارویان نویسنده‌ای است که با طرح مشکلات عاطفی، مسائل درونی خانوادگی را برملا کرده و چالش‌هایی که از این طریف قهرمانان قصه با آن روبرو می شوند در برابر چشم  خواننده می‌نهند. آنچه که می‌تواند باعث فروپاشی کیان خانواده شده و زندگی جمعی را در خود بپیچد. در رمان مضحک سارویان مشکل خیانت را نقطۀ محوری قرار داده و تأثیر آن را در زن و مرد و بچه به روشنی بررسی می‌کند. اثری پرکشش، جذاب و خواندنی که لحظه ای خواننده را به حال خود رها نمی‌کند. علاوه بر قصۀ جذاب، رمان مضحک یک اثر ادبی درخشان نیز هست.
مضحک_ چشم و چراغ 103 عدد

2 در انبار

تعداد:

به اشتراک گذاشتن

Email
مقایسه
شناسه محصول: EntNegh533 برچسب: ,

گزیده ای از کتاب “مضحک” نوشتۀ “ویلیام سارویان” ترجمۀ “بشیر عبدالهی میرآبادی”
یادداشت مترجم
ویلیام سارویان (۱۹۸۱-۱۹۰۸) یکی از پرآوازه‏ترین نویسندگان، نمایشنامه‏نویسان و انسانگراهای ارمنی- آمریکایی بود. او در دهه‏های سی، چهل و پنجاه زندگی‏‌اش از طریق صدها داستان کوتاه، نمایشنامه، رمان، خاطرات و مقالات، به محبوبیت زیادی دست یافت. در سال ۱۹۳۹ سارویان اولین نویسنده‏ی آمریکایی بود که توانست هر دو جایزه‏ی دایره‏ی منتقدان نمایشنامه‏ی نیویورک[۱] و جایزه‏ی پولیتزر[۲] را به خاطر نمایش‏نامه دوران زندگی از آن خود کند. او به شکلی کاملاً در خور از پذیرش جایزه‏ی پولیتزر به دلیل اینکه اعتقاد داشت «تجارت نباید ارباب هنر شود» خودداری کرد. در سال ۱۹۴۳ به خاطر اقتباس از رمان کمدی انسانی در فیلم سینمایی، برنده‏ی جایزه‏ی بهترین داستان شد. او در سن هفتاد و دو سالگی نزدیک زادگاه خود در فرسنو درگذشت.

 

در آغاز این کتاب می خوانیم :
پسر گفت: «آب می‏ݣݣخوام.»

دختر گفت: «منم می‏خوام.»

مرد گفت: «خب، تقریباً رسیدیم. وقتی رسیدیم اونجا هر چی دلتون بخواد می‏تونید آب بخورید.»

زن گفت: «همون خونه‏ست؟»

«نه کمی دورتره.»

آنها از شیب جاده‏ی خاکی و از کنار جوی آب پر از علف سرازیر شدند. بعدازظهر گرمی بود و بوی برگ و آب و میوه و حشرات در هوا پیچیده بود.

خانه کهنه بود، رنگ سفیدش پریده و شکل مسخره‏ای داشت. به هر حال چیزی بود که ساخته بودند.

زن گفت: «کلید داری؟»

«پس ندارم!»

«ببینمش.»

مرد گفت: «اگه نداشته باشمم، میریم داخل، نگرانش نباش.»

مرد کلید را نشان داد.

«به گمونم مجبوریم پیاده بریم.»

مرد گفت: «از راه رفتن کیف نمی‏کنی؟ من که کیف می‏کنم. چه فایده داره بیای بیرون شهر و حال راه رفتن نداشته باشی؟»

«دو کیلومتر؟ اونم بعد پنج ساعت سفر با قطار؟»

«چرا که نه؟ وقتی جاگیر شدیم، من بر می‏گردم چمدونا رو میارم.»

«اونم پیاده؟»

«پیاده.»

«با دوتا چمدون سنگین.»

«سنگین نیستند.»

«اوه، تاکسی بگیر.»

«می‏خوام قدم بزنم. خونه رو دوست داری؟»

زن گفت: «از بیرون که چنگی به دل نمی‏زنه.»

مرد گفت: «تو نه، رِد[۳] دوستش داری؟»

پسر گفت: «انگار داره خراب میشه.»

با خنده گفت: «آره.»

از پله‏ها رفتند توی ایوان جلویی، مرد کلید را داخل قفل کرد و تاباند و با هل دادن در را باز کرد. پسر دوباره برگشت و به درختان مو نگاه کرد. او آخرین نفری بود که وارد خانه‏ی تاریک و سرد می‏شد.

گفت: «آب کجاست؟»

مرد گفت: «اگه همین حالا می‏خواهی می‏تونی از شیر بخوری اما اگه می‏تونی صبر کن تا تلمبه رو آماده کنم و از دل زمین آب بخور.»

پسر گفت: «صبر می‏کنم.»

چند لحظه بعد همه در حیاط بودند، تلمبه آماده شده بود و آب داشت توی بشکه‏ای که زیر لوله‏ی آب بود می‏ریخت و همانطور که مرد تلمبه می‏زد آب از لب بشکه سر ریز می‏کرد.

مرد گفت: «یالا، یه کمی اینجا می‏مونیم. کفشاتو در بیارو برو تو آب.»

پسر کفش‏هایش را با زور کند و پاهایش را داخل چاله آب زد.

مرد گفت: «خب، حالا سرتو بگیر زیر لوله و هر چی دلت می‏خواد آب بخور.»

«بدون لیوان؟»

«آره، منو ببین.»

مرد صورتش را کنار باریکه آب برد و نوشید؛ پس از او پسر همین کار را کرد و کل صورتش خیس شد. زن و دختر از خانه بیرون آمدند. دختر تلاش کرد آب بنوشد. او هم کل صورتش را خیس کرد.

دختر کفش‏هایش را در آورد و همراه پسر توی آب رفت. مرد به سمت درخت انجیر رفت، دستش را دراز کرد تا شاخه‏ای را بگیرد، کل بدنش را کش داد و خودش را کشید بالا، زن داشت تماشایش می‏کرد، پسر و دختر داشتند در آب چالاپ‏چالاپ می‏کردند. مرد توی درخت گشت و چهار عدد انجیر رسیده چید. یکی‏اش را خودش پوست کند و جا خورد. سپس یکی را پوست کند و به زن داد و دوتای دیگر هم به بچه‏ها.

دختر گفت: «این چیه؟»

مرد گفت: «انجیر. خب من میرم چمدونا رو بیارم. همین‏جا بشینید حرف بزنید تا من بیام.»

برگشت و آمد راه بیفتد که دید پسر کنارش است.

«منم باهات میام.»

«دو کیلومتر رفت و دو کیلومتر برگشته‏ها.»

«همون جای قبلی.»

«آره. ایستگاه راه آهن.»

نوع جلد

قطع

شابک

تعداد صفحات

موضوع

مترجم

وزن

نويسنده/نويسندگان

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مضحک”

پرسش و پاسخ از مشتریان

هیچ پرسش و پاسخی وجود ندارد ! اولین نفری باشید که درباره این محصول میپرسید!

موقع دریافت جواب مرا با خبر کن !
در حال بارگذاری ...